آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری
می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی ؟!
تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟!
چند وقت است که ندیدمت ؟ نمیدانم . روزهاست؟ … نه ، سالهاست … نه ، سال کم است . قرنیست نیستی . راستی چرا نیستی ؟!
نمیدانم کی و چطور ؟ اما در این تنهایی دلگیر فقط یادم میآید چه بهشتی بود روزهای با تو بودن . چه شبهای زیبایی بود از عشق گفتن .
میدانی ؟! تمامی دل من آکنده از عشق بود و هست . تمامی لحظههای من پر شده بود از عطر نفسهایت و زیباییهای عالم ، چشمان مهربانت . یادت میآید ؟! وقتی خستگی و غم بر دوشم سنگینی میکرد ؟! چه باک ؟! … همیشه دستانت بود که آرامش را برایم هدیه بیاورد … چه عالمی داشت … !
امشب هم تنهایم . اما دیگر تو نیستی . پس من سر بر شانههای چه کسی بگذارم ؟! از کجا دستی مهربان طلب کنم ؟! راستی میدانی مدتهاست که تنها دیوارها صدای مرا میشنوند ؟! هیچ نمیگویند ، فقط گوش میکنند . تو فکر میکنی دلشان میخواهد گوش کنند ؟! اما دیگرفرقی نمیکند ؟! من دیگر نمیگویم . شبهای زیادی ست که سکوت کردهام . بر این دیوارها تکیه کردهام و میگریم . دیوارها تاب میآورند ؟! مهم نیست . دیگر دیوار هم نمیخواهم …
سقف این اتاق چقدر کوتاه است ؟! احساس خفگی میکنم . اصلا مگر سقف آسمان چه عیبی دارد ؟ تازه ستارههایش مثل لامپهای رنگی این اتاق نمیسوزند . همیشه روشنند ...
باید بروم … از این اتاق … خسته شدهام …
چشم هایم زشکوفایی عشق تو فقط می خواند
کاش می دانستی
عشق من معجزه نیست
عشق من رنگ حقیقت دارد
اشک هایم به تمنای نگاه تو فقط می بارد
کاش می دانستی
پسری هست که احساس تو را می فهمد
پسری از تب عشق تو دلش می گیرد
پسری از غمت امشب به خدا می میرد
کاش می دانستی
تو فقط مال منی
تو فقط مال همین قلب پر احساس منی
شبِ من با تو سحر خواهد شد
تو نمی دانی من
چه قدر عشق تو را می خواهم
تو صدا کن من را
تو صدا کن مرا که پر از رویش یک یاس شوم
تو بخوان تا همه احساس شوم
کاش می دانستی
شعرهای دل من پیش نگاه تو به خاک افتاده است
به سرم داد بزن
تا بدانم که حقیقت داری
تا بدانم که به جز عشق تو این قلب ندارد کاری
باز هم این همه عشق
این همه عشق برای دل تو ناچیز است
آسمان را به زمین وصل کنم؟
یا که زمین را همه لبریز ز سر سبزی یک فصل کنم؟
من به اعجاز دو چشمان تو ایمان دارم
به خدا تو نباشی
بی تو من یک بغل احساس پریشان دارم.....
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تابپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد ، تکه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد ، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم :
زندگی ، راز بزرگی است که در ما جارست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ !!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را ، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است ، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی
ظرف امروز ، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با ، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک ،
به جا می ماند
زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود
زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر
زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ
زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق
زندگی ، فهم نفهمیدن هاست
زندگی ، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست
آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ست
زندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر ، که مرا گرم نمود
نان خواهر ، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.
آری همیشه قصه این چنین بوده است
گفتی از دلتنگی هایم دیگر سخنی نگویم
من امشب دلتنگی هایم را به دست باد سپردم
تا این باد با دلتنگی هایم چه کند
آیا دلتنگی های مرا به دریا خواهد برد؟
و فریادش را با فریاد موج های بیتاب یکی خواهد کرد؟
یا در این شب بارانی ...
بر سنگفرش کوچه ی خلوت جاریش می کند
یا شاید در شبی مهتاب
آن را به نگاه یک غریبه که به ماه خیره شده بسپارد!
یا شاید در پگاهی سرد
در گوش دو پیکر خسته در خواب زمزمه اش کند!
آیا کسی دلتنگی های مرا خواهد شنید؟
دلتنگی هایم را به باد سپرده ام...
شاید این باد دلتنگی مرا
در گوش تو ای ناب تر از غزل هایم زمرمه کند!
بگذار برایت بگویم
که امشب سخت دلتنگت هستم...............!کاش دستان پر مهرت .... حیف نبودند
زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است "غم دل" یا "سم"
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت
از او که رفته نباید رنجشی به دل گرفت
آنکه دوستش داریم همه گونه حقی بر ما دارد
حتی حق آنکه دیگر دوستمان نداشته باشد
نمی توان از او رنجشی به دل گرفت
بلکه باید تنها از خود رنجید
که چرا باید آنقدر شایسته ی محبت نباشیم که دوست ما را ترک کند ...
و این خود دردی کشنده است ...
سال ها دل غرق آتش بود و خاکستر نداشت
بازکردم این صدف را بارها گوهر نداشت
از تهی دستی قناعت پیشه کردم سال ها
زندگی جز شرمساری مایه ای دیگر نداشت
هرکجا رفتم به استقبالم آمد بی کسی
عشق در سودای خود چیزی از این بهتر نداشت
بارها گفتی ولی از ابتدای عاشقی
قصه سرگشتگیهایت مگر آخر نداشت
سالها بر دوش حسرتها کشیدم بار عشق
هیچ دستی این امانت را ز دوشم برنداشت
کاش می آمد و می دیدم که از خود رفته ام
آنکه عاشق بودنم را یک نفس باور نداشت
آسمان یک پرده از تقدیر را اجرا نکرد
گویی از روز ازل این صحنه بازیگر نداشت
ناله ما تا به اوج کبریا پرواز کرد
گرچه این مرغ قفس پرورده بال و پر نداشت
دیگر به خلوت لحظه های عاشقانه قدم نمی گذاری دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی بینمت ..............
سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ای.................
واژه ها را پر کرده ام من نگاه ملتمسم را در این که شاید دیگر زبانم از گفتن هراسیده است . دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را در قلم می زنند و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگ ها چشم هایت را به تصویر می کشم.
پلک های مرطوب مرا باور کن این باران نیست که می بارد صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون می ریزند
روياي با تو بودن را نمي توان نوشت نمي توان گفت و حتي نمي توان سرود با تو بودن قصه شيرين است به وسعت تلخي تنهايي كشيدن و داشتن تو فانوسي به روشنايي هر چه تاريكي در نداشتند و من همچون غربت زداي در آغوش بي كران درياي بي كسي به انتظار ساحل نگاهت مي نشينم و مي دانم تا ابد و تا وقتي كه بشينم زلال احساس زنگار غم را از وجودم بشويد...
امشب گويي تمام انديشه ام را از من گرفته اند و به جاي آن فقط نام تو را نقش بسته اند ...
و همچنان روزها بر من سخت می گذرد سکوت می کنم و لبخندهای زورکیم را به این و آن هدیه می کنم . روزها می گذرد و من هنوز انتظار تو را می کشم و گاه ساعت ها دیوانه وار بر عکست خیره می مانم روزها می گذرد و من هنوز دوستت دارم هنوز.....
و من همچنان سکوت می کنم و آسمان هر شب به جای من می گرید و من اشک هایم را به آسمان می سپارم تا آنها را روانه کند به دستان تو بوسه بزند .
این شب ها چشم های من خفته است گاهی اشک گاهی انتظار این سهم چشم های من است .
ببین اندام تنهاییم را که در لحظه های خاکستری در انتظار طلوع خورشید است .
در حضور واژه های بی نفس صدای تیک یک ساعت را گوش کن شاید مرهم درد ثانیه ها باشد .
ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد که امشب با ناله ای بغض آلود بر دیار این دل خسته اشک می ریزد .چه می خواهی تو از جانم
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر این و آن کردی
خداوندا اگر روزی کسی را قبله گاه خود گماردم
اگر روزی کسی را معشوقه خواندم
اگر روزی عاشق شدم
اگر روزی کسی چون بنده ات را چون تو سجده کردم
اگر روزی کسی را تنها دلیل بودنم دانستم
اگر....
خداوندا
پشیمانم پشیمانم پشیمانم
چرا تنها، چرا بی کس،چرا بی همزبانم
که می گوید که تنها بودن و بی همزبان بودن
که می گوید درون کلبه تنهایی تاریک و سرد
که می گوید خیال بودنش آسان است آسان؟
خداوندا
تو ای تنها ترین تنهای بی همتا
به آنان که چون من تنها نمی باشند
به آنان که غنی از همزبان هستند
بفهمان
که تنها بودن و بی همزبان بودن سخت است
سخت.....سخت.....سخت.....
غریب است دوست داشتن.وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد .... ونفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده ؛ به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر ، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر ، ما بی رحم تر . تقصیر از ما نیست ؛ تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به :((گوشمان خوانده شدهاند))
همه میگویند کجایی چرا نیستی؟ هستم هستم اما چه کنم که از خاکسترم هم دست نمیکشند مرا که سوختند..ارزوهای سبزم را به باد سپردند با خاکسترم چه کار دارند؟
گروه گروه موفقیت است و مثبت اندیشی نباید از نومیدی نوشت..اما دردم انقدر عمیق است که دیگر نه مثبت اندیشی نه مراقبه نه ریکی هم درمانش نمیکند
من فقط مات و مبهوت به خالقم مینگرم و در این اندیشه که چطور میتواند اینقدر بی رحم باشد
دیگر دعا نمیکنم..با او ارتباط هم برقرار نمیکنم اصلا خدا را نمیخواهم چه زیبا نوشت ان نویسنده که زنان خوب و زنان بد...
و در این دل شب دعا میکنم که اگر این نیم نفسی هم که دادی نعمت است انرا بگیر خدایا که نعمتت ارزانی خودت

